خرید بک لینک
من همه ی ادمارو بعد تو بخشیدم اما تو رو نه

اینکه منو نمیخای بد! خیلی بد غرورمو جریحه دار کرد

چرا باید بهت بگم که دلم برات تنگ شده وقتی حسی بهم نداری

کاش بیخیال بودم بیخیال یکی مثل خودم درست مثل تو

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۶ ساعت 23:28 توسط : جیمبو | دسته :

برچسب: نویسنده: محمد نوری تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 1:50

در بالمیل پست میگذاریم باشد که رستگار شوید.

برچسب: بیاپایین, نویسنده: محمد نوری تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 1:50

ارامشی داره صدات ،که دردمو کم میکنه چیزی بگو حرفای تو بدجوری خوبم میکنه تو طرف من باش من ،عشقمو ثابت میکنم صدبار برگردم عقب باز انتخابت میکنم اگه میخای برو ولی،وقتی من اینجا نیستم من خونه باشم شک نکن بازم جلوت وایمیستم قبول کن که عاشقت اونم اینجوری که منم واسه نگهداشتنت به هر چیزی چنگ میزنم بارونی که میباره از چشمامه،دلگیرم از هر کی کتو دنیامه همیشه وقتی اینجوری داغونم تو روبراهم میکنی میدونم یجوووری با یحالتی داری نگاهم میکنی که بدتر از اینم بشم تو روبراهم میکنی نو خوب میشناسی منو قلب من خیلی سرکشه چیکار میکنی کبا یجمله اروم بشه نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۶ ساعت 20:9 توسط : جیمبو | دسته :

برچسب: نویسنده: محمد نوری تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 1:50

بعد رفتن پسر عمه،نشستم روی صندلی پارک ،اهنگ پاییز عاشق است و توی هدفون پلی کردم و یه ادامس تریدنت یادگاریو بکام گرفتن. متوجه نشدم کی سیگار توی دستم اتیش گرفت... توی این شلوغی گم شدم توی این رفت و امد ادما ،من چرا اینجا نشستم بی اختیار یاد یه خاطره افتادمو چه کودکانه خندم گرفت ای کاش از میون این ادمای غریبه،میشد تورو بانگاهم تو اغوش بگیرم نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ ساعت 19:53 توسط : جیمبو | دسته :

برچسب: نویسنده: محمد نوری تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 1:50

مادرمینا از فریدونشهر اومدن.مادرم از وقتی جریان دوستی و قرار گذاشتنای من و دلارامم رو فهمیده خیلی اذیتم میکنه،مدام تو خونه بحث و فحش و بحث داریم. . نمیخاد قبول کنه منم دل دارم... همیشه از من انتظار همه کاریو داره... من باید خرج کنم! من باید همیشه مسخره شم! امروز پسر عمم میگفت مادرت خیلی بیمعرفته در قبال تو،گفتم برای چی گفت اومده پیش عمه ها و زنا فامیل گفته جواد یه پسره ول و بیصاحب و بیغیرته که کارش شده دختر بازیو کثافت کاری. .. اول حرفشو باور نکردم ولی وقتی گفت برو از عمه بزرگه بپرس و رفتم پرسیدم عمم اول گفت نه ولی بعدش قسمم دادو گفت مادرت ابروتو همه جا و پیش همه عمه هات برده... همه جا ازت حرف میزنن و مسخرت میکنن حتی شوهر عمم هم گفت دیگه به چشم پاکیت اعتمادی ندارمو خونه مانیا و ما ابرو داریم... ولی بخدا من فقط دلسپرده شدم من کار خطایی نکردم من دختر باز نیستم ،چرا باید ابروی منو دلارامم لکه دار بشه! اونقد بهم ریختم که خدا میدونه از مادرمم متنفر شدم متنفر. مادر احترامش واجبه و نمیشه بهش اهانت کرد. اما دیدار من با همه اونایی که منو قضاوت کردن و دلمو شکستن بقیامت که خدا بین دل شکسته من و اونا قضاوت کنه... نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ ساعت 22:12 توسط : جیمبو | دسته :

برچسب: نویسنده: محمد نوری تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 1:50

با مستاجر چند ساله مغازمون سر کرایه به توافق نرسیدیمبهش گفتم که مغازه رو خالی کن و اینا/حالا داییم زنگ زده که گناه داره بزار بمونه و اینا حتی دایی وسطیم اومد دم خونمون که بزار وایسه اما بنظرم خیلی نشسته پررو شده بهتره در خروجو نشونش بدم که برهاخه ما کمترین پول پیش و کرایه رو میگیریم و این انصاف نیست ،الان ما سی هزار کمتر از بقیه کرایه و هفتصدو پنجاه کمتر پول پیش گرفتیم یکم دست و بالم باز بشه خودم مغازه رو میگیرم دستم و خلاصصصصصصزنداییم عسلی که پس اوردو دادیم بکسی دیگه برد خیلیم راضیه ،،در کل بااشنا جماعت دم خور نشید سنگین ترید! بدرد که نمیخورن فقط مایه دردسرو عذابن تعریف خواب دیشب:داشتم تو خیابون راه میرفتم هی پام سفت میشدو نمیشد درست راه برمتعبیرشو دیدم گفت کلاه گشادی قراره بره سرت بدبخت سرمانخوری یوخ

برچسب: نویسنده: محمد نوری تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 1:50

امروز شماره ممدوگرفتم و در عین ناباوری یدونه رفیقم که تکه تکه گوشیش زنگ خورد از خدمت برگشتهخواهرش گوشیو جواب داداما خودتون قضاوت کنید: الو سلام ببخشید محمد اومده؟از خدمت خواهرش:بله شما؟امری داشتید باهاش؟! من:نه فقط خوشحال شدم اومده ،میشه صداش کنید خواهرش؛نه! محمد دیگه دور رفیقاشو خط کشیده ،لطفا دیگه حتی برای احوالپرسیم بهش زنگ نزنید خداحافظ من:بسلامتنوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۶ ساعت 13:51 توسط : جیمبو | دسته :

برچسب: نویسنده: محمد نوری تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 1:50

امروز دلارام و بخاطر نگفتن یموضوعی که سخت روحمو سوهان زد،بازخواست کردم و خواستم کاری منطقی انجام بدم که بدبختانه نتیجه عکس شداز این غیرتی شدنا خوشش نمیاد دلارام اگه پیاممو میخونی این یقسمتش منظورم تویی ها منم دوست ندارم عکستو تو شبکه های اجتماعی میزاری و بخاک مزار پدرم قسم اگه این کارو ادامه بدی میرم و پا میزارم روی دلم نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۶ ساعت 14:0 توسط : جیمبو | دسته :

برچسب: نویسنده: محمد نوری تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 1:50

یعنی ما اگه شانس داشتیم الان اینقد چیز نمیشدیم....

رفتیم ساینای پسر عمه رو اسپرت کردیم چرخ عقبمون ببدنه گرفت پوکید بووووق پیچ شدیم الانم داریم با نیسان سایپا میریم نمایندگی بخدا وزوزی تو چشات شوره....

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۶ ساعت 23:1 توسط : جیمبو | دسته :

برچسب: نویسنده: محمد نوری تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 1:50

صفحه بندی